تبليغاتX
عابر کوچه های آسمانی
حرفهای دلم

سلام.من امروز در تلویزیون داستان رستم و

 

سهراب را درسریال چهل سرباز دیدم.

 

اما خیلی غمگین کننده بود. من دلم برای سهراب

 

سوخت.برای این که پدرش رستم او را کشت.

 

رستم به سهراب کلک زد و گفت:ما رسممان این است

 

که بار اول حریف را نمی کشیم.اما او به سهراب

 

 دروغ گفت. در روز دوم رستم سهراب را

 

 به زمین زد . سهراب فکر کرد که اورا نمی کشد.

 

اما رستم با خنجر تیز و برنده اش سهراب راکشت.

 

رستم نمی دانست که پسر خودش را کشته است.

 

برای همین وقتی که فهمید پسر خودش را

 

کشته است از کار خودش خیلی پشیمان شد.اما

 

چه فایده دیگر پسر خودش را کشته بود.

 

امروز من و مامانم خیلی غمگین شدیم.

 

این هم داستان رستم و سهراب که فردوسی

 

 آن را در کتاب شاهنامه گفته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:7  توسط امیرحسین روزبان | 
روزگاری در یک جنگل زیبا وقشنگ تمام

حیوانات به خوبی وخوشی با هم زندگی

می کردند.یک روز یک شیر خیلی مغرور

به آن جنگل حمله کردو زندگی آن ها را

به هم زد.شیر همه را زخمی می کرد و

فکر می کرد سلطان جنگل است و هر

کاری می تواند بکند.یک روز شیر یک

حیوان بی گناه را شکار کرد وخوردبعد

هر حیوانی را که سر راهش دید یا زخمی

کرد یا آن را شکار کرد.ناگهان او تشنه شد

و رفت سر یک چشمه تا آب بخورد.نگو آن

چشمه آلوده بود.شیر از آب آن چشمه آلوده

 خورد.چند دقیقه بعد ناگهان شیر دل درد

شدیدی گرفت و از شدت درد نعره ی بلندی

کشید.همه ی حیوانات با خبر شدند که شیر

مریض شده است.شیر همه ی چیز هایی را

که بلعیده بود بالا آورد.همه حیوانات دور شیر

جمع شدند.شیر برای آنهاتعریف کرد که از

باغ وحش فرار کرده است.آنها به شیر کمک

کردند وشیر هم قول داد که برای همیشه

مواظب حیوانات جنگل باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 15:19  توسط امیرحسین روزبان | 
سلام.الان که موقع نمایشگاه کتاب است

برای شما شعری در باره کتاب می نویسم

تا با آن دوست شوید.

من یار مهربانم       دانا وخوش بیانم

گویم سخن فراوان    با آن که بی زبانم

پندت دهم فراوان      من یار پند دانم

من دوستی هنرمند    با سود وبی زیانم

از من مباش غافل           من یار مهربانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 7:54  توسط امیرحسین روزبان | 
سلامی به قشنگی خورشید

برای اولین بار یه شعر رو از کتابمون براتون میگذارم .

وقت غروب است خورشید زیباست

مثل عروس است از دور پیداست

یک ابر نازک افتاده رویش

مانند یک تور بر روی مویش

داماد پس کو؟ او توی راه است

من شک ندارم آقای ماه است

جشن عروسی در آسمانهاست

صدها ستاره مهمان آنهاست

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:49  توسط امیرحسین روزبان |